معنی ۱informal · 89%
بسیار باهوش و سریع در فهمیدن یا حلکردن مسائل دشوار.
مثالهای طبیعی
Her brainy classmates finished the puzzle before lunch.
همکلاسیهای تیزهوش او معما را پیش از ناهار حل کردند.
The new analyst is brainy but also very patient.
تحلیلگر جدید بسیار باهوش است، اما صبر زیادی هم دارد.
My younger brother is brainier than I am at chess.
برادر کوچکترم در شطرنج از من باهوشتر است.
نکتهٔ کاربردی
brainy غیررسمی است؛ در نوشتههای رسمیتر intelligent یا capable مناسبترند.
