معنی ۱neutral · 88%
تقسیمشونده به دو یا چند بخش کوچکتر یا مسیر متفاوت.
مثالهای طبیعی
The branching paths confused several hikers.
مسیرهای منشعب چند کوهنورد را گیج کردند.
A branching diagram shows the available choices.
نموداری شاخهای گزینههای موجود را نشان میدهد.
The tree developed a branching network of limbs.
درخت شبکهای منشعب از شاخهها ایجاد کرد.
نکتهٔ کاربردی
branching معمولاً پیش از اسم میآید. branch فعل هم هست، اما این مدخل کاربرد صفتی را بررسی میکند.
