قادر به شناورماندن یا بالا آمدن در مایع.
مثالهای طبیعی
The buoyant foam kept the raft afloat.
فوم شناور باعث شد کلک روی آب بماند.
This wood is more buoyant than that stone.
این چوب از آن سنگ شناورتر است.
The rescue float remained buoyant all afternoon.
شناور نجات تمام بعدازظهر روی آب باقی ماند.
نکتهٔ کاربردی
ماده یا جسم را توصیف میکند، نه عمل شناکردن را. buoy فعل جداگانهای است.
