معنی ۱neutral · 90%
رفتوآمد و فعالیت پرشتاب و پرسروصدای شمار زیادی از مردم.
مثالهای طبیعی
The bustle of commuters began before sunrise.
جنبوجوش مسافرانِ سر کار پیش از طلوع آفتاب شروع شد.
We escaped the city's bustle for the weekend.
آخر هفته از شلوغی شهر دور شدیم.
Music and laughter added to the market bustle.
موسیقی و خنده به هیاهوی بازار میافزود.
نکتهٔ کاربردی
bustle در این معنی معمولاً غیرقابلشمارش است؛ بهصورت فعل نیز به معنای باعجله اینسو و آنسو رفتن است.
