معنی ۱informal · 89%
کسی که بیدعوت و بیجا در امور خصوصی دیگران دخالت میکند.
مثالهای طبیعی
A busybody complained about every visitor to the building.
یک آدم فضول از تکتک مهمانهایی که به ساختمان میآمدند شکایت میکرد.
Our colleague called the gossiping manager a busybody.
همکارمان به آن مدیر شایعهپراکن گفت فضول.
Don't be a busybody about your sister's finances.
در مسائل مالی خواهرت فضولی نکن.
نکتهٔ کاربردی
busybody برچسبی نکوهشآمیز است و صرفاً به آدم پرمشغله گفته نمیشود.
