معنی ۱neutral · 89%
قطعهٔ شکلدارِ متحرکی که هنگام چرخش، قطعهٔ دیگری را در دستگاه جابهجا میکند.
مثالهای طبیعی
A worn cam caused the valve to open late.
فرسودگیِ بادامک باعث شد سوپاپ دیر باز شود.
The diagram shows how the cam lifts a lever.
نمودار نشان میدهد بادامک چگونه یک اهرم را بالا میبرد.
Several cams rotate inside the mechanism.
چند بادامک در داخل سازوکار میچرخند.
نکتهٔ کاربردی
اسمی فنی در توضیح موتور و دستگاههای مکانیکی است؛ در اینجا مخفف camera نیست.
