ویژگیِ بسیار مهم یا دارای جایگاهی محوریبودن در یک موقعیت.
مثالهای طبیعی
The report stressed the centrality of reading to early learning.
گزارش بر نقش محوری خواندن در یادگیریِ سالهای نخست تأکید کرد.
Her research revealed the centrality of trade in the region.
پژوهش او نشان داد که تجارت در آن منطقه چه جایگاه محوریای داشته است.
Few residents questioned the centrality of public transport.
کمتر کسی از ساکنان اهمیت محوری حملونقل عمومی را زیر سؤال میبرد.
نکتهٔ کاربردی
واژهای نسبتاً رسمی و انتزاعی است؛ ساختار the centrality of X to Y بهویژه کاربرد دارد.
