معنی ۱neutral · 89%
گفتوگوی سریع و پیوسته، اغلب دربارهٔ موضوعهای کماهمیت.
مثالهای طبیعی
The chatter grew louder as the café filled.
با شلوغترشدن کافه، همهمهٔ گفتوگوها بلندتر شد.
Constant chatter made it hard to hear the teacher.
حرفزدن بیوقفه شنیدن صدای معلم را سخت کرده بود.
I enjoy the cheerful chatter around the dinner table.
از گفتوگوی شاد و پرجنبوجوش دور میز شام لذت میبرم.
نکتهٔ کاربردی
chatter در نقش اسم معمولاً غیرقابلشمارش است؛ chattering نیز به کار میرود و chatter میتواند فعل باشد.
