عادت یا ویژگیِ راحت و زیاد حرفزدن، بهخصوص به شیوهای غیررسمی.
مثالهای طبیعی
Her natural chattiness put nervous visitors at ease.
خوشصحبتیِ طبیعی او باعث شد مهمانان مضطرب احساس راحتی کنند.
The students’ chattiness disturbed people who were studying.
پرحرفی دانشآموزان تمرکز کسانی را که درس میخواندند به هم زد.
His sudden chattiness surprised everyone at dinner.
پرحرفشدن ناگهانیِ او سر میز شام همه را غافلگیر کرد.
نکتهٔ کاربردی
chattiness غیرشمارشپذیر است؛ a chattiness یا chattinesses نگویید. chatty اغلب یعنی خوشصحبت و پرحرف، نه لزوماً آزاردهنده.
