معنی ۱neutral · 87%
ویژگیِ ظرافت و شیکبودن در ظاهر یا طراحی.
مثالهای طبیعی
Her black suit had a quiet chic.
کتوشلوار مشکی او ظرافتی بیسروصدا داشت.
Simple furniture gave the room a sense of chic.
اثاثیهٔ ساده به اتاق جلوهای شیک بخشیده بود.
That silk scarf adds instant chic to plain clothes.
آن شال ابریشمی بلافاصله به لباسهای ساده جلوهای شیک میدهد.
نکتهٔ کاربردی
در این کاربرد اسمِ یک کیفیت است و معمولاً جمع بسته نمیشود.
ترکیبهای رایج
— شیکپوشی به سبک مد پاریس
