معنی ۱neutral · 85%
کسی که رهبری گروه، سازمان یا جامعهای را بر عهده دارد.
مثالهای طبیعی
The police chief announced new safety measures.
رئیس پلیس تدابیر امنیتی جدیدی اعلام کرد.
The village elected a new chief last year.
روستا سال گذشته رئیس جدیدی انتخاب کرد.
Several chiefs met to discuss the agreement.
چند رئیس برای گفتوگو دربارهٔ توافق دیدار کردند.
نکتهٔ کاربردی
جمع chief برابر chiefs است، نه chieves. این واژه در نقش صفت نیز به معنی «اصلی» یا «مهمترین» به کار میرود.
