معنی ۱neutral · 90%
توضیح یا جزئیات تکمیلی که چیزی را قابلفهمتر میکند.
مثالهای طبیعی
Could I ask for clarification on the deadline?
میتوانم دربارهٔ مهلت مقرر توضیح بیشتری بخواهم؟
The manager sent a clarification about the policy.
مدیر توضیحی برای شفافکردن سیاست فرستاد.
We requested three clarifications before signing.
پیش از امضا، سه مورد رفع ابهام درخواست کردیم.
نکتهٔ کاربردی
این اسم اغلب با of یا about یا on میآید: clarification of a rule، about a decision، on a point.
