معنی ۱neutral · 86%
کار پاک کردن آلودگی و تمیز کردن چیزها.
مثالهای طبیعی
I do the cleaning on Saturdays.
من شنبهها کار نظافت را انجام میدهم.
The cleaning took two hours.
تمیزکاری دو ساعت طول کشید.
Cleaning is easier with music.
نظافت با گوش دادن به موسیقی آسانتر میشود.
نکتهٔ کاربردی
cleaning در اینجا اسم است؛ در جملهٔ I clean the kitchen واژهٔ clean فعل است.
ترکیبهای رایج
— انجام دادن کارهای نظافت خانه
