معنی ۱neutral · 90%
بخشهایی از بدن را، اغلب بر اثر درد، خشم یا فشار عصبی، محکم به هم فشردن.
مثالهای طبیعی
She clenched her fists beneath the table.
او زیر میز مشتهایش را گره کرد.
I sometimes clench my teeth while sleeping.
من گاهی موقع خواب دندانهایم را به هم فشار میدهم.
His jaw clenched when the alarm sounded.
وقتی آژیر به صدا درآمد، فک او سفت شد.
نکتهٔ کاربردی
clench معمولاً نشاندهندهٔ انقباض ارادی یا غیرارادی بدن است؛ grip بر محکم گرفتن یک جسم بیرونی تأکید دارد.
