معنی ۱neutral · 89%
توانایی فکرکردن سریع و پیداکردن راهحلهای زیرکانه یا مؤثر.
مثالهای طبیعی
The judges admired the cleverness of her invention.
داوران از ابتکار هوشمندانهٔ اختراع او خوششان آمد.
His cleverness helped the team avoid an expensive mistake.
زیرکی او به گروه کمک کرد از اشتباهی پرهزینه جلوگیری کند.
The hero relies on cleverness rather than physical strength.
قهرمان داستان بهجای قدرت بدنی به زیرکی تکیه میکند.
نکتهٔ کاربردی
cleverness توانایی یافتن راهحل است؛ wisdom به قضاوت درست و مبتنی بر تجربه هم مربوط میشود.
