معنی ۱neutral · 89%
دلیل، واقعیت یا مزیت نهاییای که بحث را تمام میکند یا تصمیم را قطعی میسازد.
مثالهای طبیعی
The low price was the clincher for us.
قیمت پایین برای ما عامل تعیینکننده بود.
Her final experiment provided a convincing clincher.
آزمایش نهایی او مدرکی قانعکننده و تعیینکننده به دست داد.
Flexible hours proved to be the clincher.
ساعت کاری انعطافپذیر در نهایت عامل اصلی تصمیم شد.
نکتهٔ کاربردی
clincher دلیلی است که تردید نهایی را از میان برمیدارد، نه صرفاً نکتهای دیگر در میان دلایل متعدد.
