کسی که حرکات ناشیانه دارد و ناخواسته وسایل را میاندازد یا به چیزها برخورد میکند.
مثالهای طبیعی
I am clumsy when carrying hot drinks.
وقتی نوشیدنی داغ حمل میکنم، دستوپاچلفتی میشوم.
His steps were clumsier than mine.
حرکات او از من ناشیانهتر بود.
Our clumsy puppy knocked over the lamp.
تولهسگ دستوپاچلفتی ما چراغ را واژگون کرد.
نکتهٔ کاربردی
clumsy برای حرکت ناشیانه به کار میرود، نه بیاحتیاطی آگاهانه.
