معنی ۱neutral · 90%
واقعشده در ساحل یا نزدیک آن، یا مربوط به ساحل
مثالهای طبیعی
Several coastal villages were isolated by the storm.
چند روستای ساحلی در اثر طوفان منزوی شدند.
The project aims to restore fragile coastal habitats.
این پروژه با هدف احیای زیستگاههای شکنندهٔ ساحلی اجرا میشود.
We followed a coastal road for nearly fifty kilometres.
ما نزدیک پنجاه کیلومتر در یک جادهٔ ساحلی حرکت کردیم.
نکتهٔ کاربردی
`Coastal` هم برای جغرافیای فیزیکی و هم برای فعالیتهای انسانی مرتبط با ساحل به کار میرود.
