فردی با دانش و قدرت داوریِ بسیار پرورشیافته در یک حوزه، بهویژه هنر.
مثالهای طبیعی
A renowned cognoscente questioned the painting’s authenticity.
یکی از صاحبنظران سرشناس، اصالت تابلو را زیر سؤال برد.
The columnist interviewed a cognoscente of regional cuisine.
آن ستوننویس با یکی از صاحبنظرانِ خوراکهای محلی مصاحبه کرد.
Art cognoscenti recognized the sculpture’s unusual significance.
اهل فنِ هنر به اهمیت غیرمعمول آن مجسمه پی بردند.
نکتهٔ کاربردی
شکل جمع cognoscenti از صورت مفرد cognoscente رایجتر است.
