معنی ۱neutral · 90%
موقعیتی که در آن دو رویدادِ ظاهراً مرتبط، بدون برنامهریزی و بهطور غیرمنتظره رخ میدهند
مثالهای طبیعی
It was a coincidence that we booked the same flight.
اینکه هر دو یک پرواز را رزرو کرده بودیم، یک تصادف بود.
We met there by coincidence, not by arrangement.
ما آنجا کاملاً تصادفی همدیگر را دیدیم، نه با قرار قبلی.
Police said the timing was pure coincidence.
پلیس گفت همزمانی وقایع صرفاً یک تصادف بوده است.
نکتهٔ کاربردی
برای یک رویداد مشخص از `a coincidence` استفاده میشود، اما `by coincidence` و `pure coincidence` معمولاً بدون حرف تعریف میآیند.

