معنی ۱neutral · 85%
مایل و توانا در گفتوگوی باز با دیگران یا در میان گذاشتن افکار و احساسات.
مثالهای طبیعی
Our new manager is friendly and communicative.
مدیر جدید ما خوشبرخورد و اهل گفتوگوست.
She became more communicative after joining the club.
پس از پیوستن به باشگاه، بیشتر با دیگران ارتباط برقرار میکرد.
They need a communicative leader who listens well.
آنها به رهبری اهل تعامل نیاز دارند که خوب گوش بدهد.
نکتهٔ کاربردی
communicative معمولاً به گشودگی در ارتباط اشاره دارد، نه فقط پرحرفی؛ کسی ممکن است زیاد حرف بزند اما گوش ندهد.
