معنی ۱neutral · 86%
مسیر یا سفری که فرد بهطور مرتب میان خانه و محل کار یا تحصیل طی میکند.
مثالهای طبیعی
The new position means a longer commute.
شغل جدید یعنی مسیر رفتوآمد طولانیتر.
My commute takes forty minutes by train.
رفتوآمد من با قطار چهل دقیقه طول میکشد.
She misses her morning commute through the park.
او دلش برای مسیر صبحگاهیاش از میان پارک تنگ شده است.
نکتهٔ کاربردی
Commute در این کاربرد اسم شمارشپذیر است؛ در I commute by bus، همین واژه فعل است.
