معنی ۱neutral · 90%
فردی که کسی را همراهی میکند یا فعالیتها و تجربههایی را با او شریک میشود
مثالهای طبیعی
Maya was my companion throughout the long journey.
مایا در تمام سفر طولانی همراه من بود.
He wanted a companion on the evening walk.
او برای پیادهروی عصرگاهی یک همراه میخواست.
The two became close companions during training.
آن دو در دورهٔ آموزش به همراهان نزدیکی تبدیل شدند.
نکتهٔ کاربردی
`Companion` میتواند از `friend` رسمیتر به نظر برسد و بر همراهی و تجربهٔ مشترک تأکید دارد.
