معنی ۱neutral · 85%
بخش محصور یا تقسیمشدهای از یک فضای بزرگتر یا یک شیء.
مثالهای طبیعی
The bag has a separate compartment for shoes.
کیف یک محفظهٔ جداگانه برای کفشها دارد.
We found an empty compartment near the front.
نزدیک جلوی قطار یک کوپهٔ خالی پیدا کردیم.
Keep vegetables in the lower compartment.
سبزیجات را در محفظهٔ پایینی نگه دارید.
نکتهٔ کاربردی
compartment بخشی از یک چیز بزرگتر است؛ برای چنین قسمتی در خودرو، کیف یا کمد به کار میرود.
