معنی ۱neutral · 89%
کسی که هموطنِ شخص دیگری است و از همان کشور میآید.
مثالهای طبیعی
She met a compatriot at the conference.
او در همایش با یکی از هموطنانش آشنا شد.
The runner congratulated her compatriots after the race.
دونده پس از مسابقه به هموطنانش تبریک گفت.
A compatriot helped him navigate the unfamiliar city.
یک هموطن کمکش کرد در شهر ناآشنا راهش را پیدا کند.
نکتهٔ کاربردی
وجه مشترک، ملیت است؛ دو هموطن ممکن است اختلافنظر جدی داشته باشند یا عضو جوامع متفاوتی باشند.
