معنی ۱neutral · 90%
توانایی انجام مؤثر کاری در سطح قابلقبول
مثالهای طبیعی
She demonstrated competence in managing complex negotiations.
او در مدیریت مذاکرات پیچیده شایستگی خود را نشان داد.
The role requires technical competence and sound judgment.
این نقش به شایستگی فنی و قضاوت درست نیاز دارد.
Practice gradually increased his competence with the equipment.
تمرین بهتدریج توانایی او در کار با تجهیزات را افزایش داد.
نکتهٔ کاربردی
`Competence` بر توانایی مؤثر و کافی تمرکز دارد، نه استعداد استثنایی.
