فردی که اغلب، بهویژه از مشکلات کوچک، شکایت یا ابراز نارضایتی میکند.
مثالهای طبیعی
He has become a constant complainer about minor delays.
او به کسی تبدیل شده که مدام از تأخیرهای جزئی شکایت میکند.
The usual complainers dominated the discussion again.
افراد همیشه معترض باز هم بحث را به دست گرفتند.
She feared being labeled a complainer for raising the issue.
میترسید به خاطر مطرح کردن این مسئله برچسب آدم همیشه شاکی بخورد.
نکتهٔ کاربردی
این واژه اغلب منفی است؛ ممکن است نگرانی واقعیِ یک فرد را بیاهمیت جلوه دهد، پس با دقت به کار ببرید.
