چیزهایی که کنار هم خوب عمل میکنند، چون هر کدام کمبود دیگری را جبران میکند
مثالهای طبیعی
Their complementary skills made the team more effective.
مهارتهای مکمل آنها تیم را کارآمدتر کرد.
The two courses offer complementary perspectives on history.
این دو دوره دیدگاههای مکملی دربارهٔ تاریخ ارائه میدهند.
We chose complementary colors for the living room.
برای اتاق نشیمن رنگهای مکمل انتخاب کردیم.
نکتهٔ کاربردی
complementary یعنی تکمیل کردن یا بهبود بخشیدن به یکدیگر؛ اما complimentary به معنای ستایشآمیز یا رایگان است.
