فهمیدن، برنامهریزی کردن یا رسیدگی به چیزی را دشوارتر کردن.
مثالهای طبیعی
The new regulations complicate our delivery schedule.
مقررات جدید برنامهٔ تحویل سفارشهای ما را پیچیدهتر میکنند.
A delayed flight complicated our plans for the weekend.
تأخیر پرواز برنامههای آخر هفتهٔ ما را به هم ریخت و پیچیدهتر کرد.
Try not to complicate things with unnecessary details.
سعی کن با جزئیات غیرضروری مسائل را پیچیدهتر نکنی.
نکتهٔ کاربردی
complicate فعل متعدی است: complicate something. برای بیان وضعیت، از be complicated استفاده کنید.
