پیچیده؛ دشوار و چندبخشی.
مثالهای طبیعی
The application process is more complicated than I expected.
فرایند درخواست از آنچه انتظار داشتم پیچیدهتر است.
He explained the complicated rules clearly.
او قوانین پیچیده را واضح توضیح داد.
This problem looks complicated, but it has a simple solution.
این مشکل پیچیده به نظر میرسد، اما راهحل سادهای دارد.
نکتهٔ کاربردی
در ترکیب «a complicated problem»، «complicated» در معنای «پیچیده» بهکار رفته است. صفت باید با اسمی که توصیف میکند ارتباط معنایی داشته باشد.
