معنی ۱neutral · 90%
الزامی بر اساس قانون، مقررات یا دستور یک مرجع، نه انتخاب آزادانه
مثالهای طبیعی
Attendance is compulsory for all first-year students.
حضور برای همهٔ دانشجویان سال اول اجباری است.
Employees must complete a compulsory safety course.
کارکنان باید یک دورهٔ ایمنی اجباری را تکمیل کنند.
The government introduced compulsory registration for the scheme.
دولت ثبتنام اجباری در این طرح را معرفی کرد.
نکتهٔ کاربردی
`Compulsory` برای آموزش، دورههای آموزشی، ثبتنام و دیگر الزامات رسمی رایج است.
