از پیش برنامهریزیشده و با همکاری هماهنگِ چند نفر یا گروه برای رسیدن به هدفی مشخص انجامشده.
مثالهای طبیعی
The unions launched a concerted campaign for higher wages.
اتحادیهها کارزاری هماهنگ برای افزایش دستمزدها راه انداختند.
Residents made a concerted effort to reduce street noise.
ساکنان با تلاشی مشترک و برنامهریزیشده کوشیدند سروصدای خیابان را کاهش دهند.
The response became more concerted as agencies shared information.
هرچه نهادها اطلاعات بیشتری با هم به اشتراک گذاشتند، واکنششان هماهنگتر شد.
نکتهٔ کاربردی
concerted به هماهنگی مربوط است، نه کنسرت موسیقی. این واژه اغلب نشاندهندهٔ تلاش جمعیِ پیگیر است.
