معنی ۱neutral · 89%
ناتوان از درک روشن چیزی یا تشخیص اینکه چه باید کرد
مثالهای طبیعی
I felt confused by the instructions.
دستورالعملها باعث شدند احساس سردرگمی کنم.
The confused student asked another question.
دانشآموز سردرگم سؤال دیگری پرسید.
She became more confused after his answer.
او پس از شنیدن پاسخ آن مرد، سردرگمتر شد.
نکتهٔ کاربردی
`Confused` کسی را توصیف میکند که دچار مشکل در درک است؛ `confusing` علت این مشکل را توصیف میکند.
ترکیبهای رایج
— بهدلیل روشن نبودن موضوع، احساس سردرگمی کردن

