ویژگیِ هماهنگ، سازگار یا متناسببودن اجزای مختلف با یکدیگر.
مثالهای طبیعی
The review found little congruity between the agencies’ goals.
این بررسی نشان داد میان اهدافِ سازمانهای دولتی هماهنگی چندانی وجود ندارد.
Colour and texture gave the room a sense of congruity.
رنگ و بافتِ وسایل به اتاق احساس هماهنگی میدادند.
Congruity with stated principles matters more than polished slogans.
همخوانی با اصولِ اعلامشده از شعارهای پرداختشده مهمتر است.
نکتهٔ کاربردی
معمولاً به تناسب یا سازگاری عناصر مختلف اشاره دارد، نه مساویبودنِ ریاضی.
