حس درونیای که دربارهٔ درست یا نادرست بودن اخلاقی اعمال فرد داوری میکند
مثالهای طبیعی
Her conscience prevented her from hiding the mistake.
وجدانش مانع شد اشتباه را پنهان کند.
He apologized and finally had a clear conscience.
او عذرخواهی کرد و سرانجام وجدان آسودهای داشت.
The decision remained on his conscience for years.
آن تصمیم سالها بر وجدانش سنگینی میکرد.
نکتهٔ کاربردی
`Conscience` به داوری اخلاقی مربوط است؛ `consciousness` به آگاهی یا بیداری مربوط میشود.
