کیفیتِ رفتار، عملکرد یا باقی ماندن در سطحی مشابه در طول زمان
مثالهای طبیعی
Her consistency made her the team's most reliable player.
ثبات عملکرد او باعث شد قابلاعتمادترین بازیکن تیم باشد.
The policy needs greater consistency across departments.
این سیاست به ثبات بیشتری میان بخشها نیاز دارد.
Consistency in practice matters more than occasional intensity.
ثبات در تمرین از شدت گاهبهگاه مهمتر است.
نکتهٔ کاربردی
این معنی بر پایداری و قابلیت اعتماد در طول زمان یا موقعیتها تمرکز دارد.
