معنی ۱neutral · 85%
ویژگیِ پایدار، قابلاعتماد یا وفادار ماندن در گذر زمان.
مثالهای طبیعی
Her constancy as a friend helped him through difficult years.
ثباتقدم او در دوستی، به آن مرد کمک کرد سالهای سخت را پشت سر بگذارد.
The charity valued the constancy of its regular volunteers.
مؤسسهٔ خیریه برای وفاداری و حضور مستمر داوطلبان همیشگیاش ارزش قائل بود.
Constancy matters more to me than grand promises.
از نظر من، پایداری و وفاداری از وعدههای بزرگ مهمتر است.
نکتهٔ کاربردی
constancy بر پایداریِ قابلاتکا تأکید دارد؛ consistency بیشتر به تکرارِ رفتاری یکسان اشاره میکند.
