تشکیل دادن یا ساختن یک کل، بهویژه بهعنوان یکی از بخشهای اصلی آن
مثالهای طبیعی
Young adults constitute nearly half the survey sample.
بزرگسالان جوان نزدیک به نیمی از نمونهٔ نظرسنجی را تشکیل میدهند.
Five specialists constitute the advisory panel.
پنج متخصص هیئت مشورتی را تشکیل میدهند.
Staff costs constitute the largest share of expenditure.
هزینههای کارکنان بزرگترین سهم مخارج را تشکیل میدهد.
نکتهٔ کاربردی
این معنی رسمی هنگام توصیف ترکیب یک گروه، نظام یا کل رایج است.
