معنی ۱neutral · 85%
مقام دولتی مستقر در کشوری خارجی که به شهروندان کشور خود کمک میکند و از منافع آن کشور نمایندگی میکند.
مثالهای طبیعی
The consul helped her replace a stolen passport.
کنسول به او کمک کرد گذرنامهٔ دزدیدهشدهاش را جایگزین کند.
A new consul arrived in the city last month.
ماه گذشته کنسول جدیدی به شهر آمد.
Local exporters met two consuls at the reception.
صادرکنندگان محلی در مراسم پذیرایی با دو کنسول دیدار کردند.
نکتهٔ کاربردی
کنسول لزوماً سفیر نیست؛ وظایف کنسولی معمولاً بر شهروندان و خدمات عملی تمرکز دارند.
