معنی ۱neutral · 85%
در حال اندیشیدنِ عمیق، آرام و دروننگرانه.
مثالهای طبیعی
She stood before the painting, silent and contemplative.
او روبهروی تابلو نقاشی، ساکت و غرق در فکر ایستاده بود.
The garden offered a contemplative space away from noise.
باغ فضایی آرام برای تأمل، دور از سروصدا فراهم میکرد.
He grew more contemplative as the ceremony ended.
با پایانیافتن مراسم، او بیشتر در فکر فرو رفت.
نکتهٔ کاربردی
contemplative به تأملِ درونی اشاره میکند؛ صرفِ حواسپرتی یا فراموشکاری چنین معنایی ندارد.
