معنی ۱neutral · 85%
احساس آرامشبخشی از رضایت نسبت به وضعیت زندگی خود.
مثالهای طبیعی
She found contentment in simple family routines.
او در کارهای ساده و روزمرهٔ خانوادگی احساس رضایت خاطر پیدا کرد.
His contentment grew after he left his demanding job.
پس از ترک شغل طاقتفرسایش، احساس رضایت خاطرش بیشتر شد.
Success brought recognition, but not lasting contentment.
موفقیت برایش اعتبار آورد، اما رضایت خاطر ماندگاری به همراه نداشت.
نکتهٔ کاربردی
برای اشاره به رضایت از یک وضعیت یا ترتیبات مشخص، از «contentment with» استفاده کنید.
