معنی ۱neutral · 85%
چیزی که در طول مدتی بارها رخ میدهد و معمولاً بین وقوعهایش وقفههای کوتاهی هست.
مثالهای طبیعی
Continual interruptions made the presentation difficult.
وقفههای پیدرپی ارائه را دشوار کرد.
Residents reported continual problems with the traffic lights.
ساکنان از مشکلات مکرر چراغهای راهنمایی گزارش دادند.
Her continual questions eventually exhausted the guide.
سؤالهای پیدرپی او سرانجام راهنما را خسته کرد.
نکتهٔ کاربردی
continual غالباً تکرار با فاصله را میرساند؛ continuous معمولاً به وضعیتی بیوقفه اشاره میکند.
