عمل یا فرایندِ جابهجاییِ چیزی از یک مکان به مکان دیگر.
مثالهای طبیعی
The agreement covers conveyance of goods to remote islands.
این قرارداد، حملونقلِ کالا به جزیرههای دورافتاده را پوشش میدهد.
Secure conveyance was essential for the fragile sculpture.
برای آن مجسمهٔ شکننده، انتقالِ ایمن ضروری بود.
Conveyance of waste by rail could reduce road traffic.
انتقالِ زباله با قطار میتواند از ترافیکِ جادهای بکاهد.
نکتهٔ کاربردی
در متونِ لجستیکی، conveyance جایگزینی رسمی برای transport است، بهویژه زمانی که فرایندِ انتقال موضوعِ بحث باشد.
