افراد، فعالیتها یا منابع را طوری سازمان دادن که بهطور مؤثر با هم کار کنند
مثالهای طبیعی
She coordinated transport for more than two hundred guests.
او حملونقل بیش از دویست مهمان را هماهنگ کرد.
Local teams coordinated with national agencies during the response.
تیمهای محلی در جریان پاسخ با نهادهای ملی هماهنگ شدند.
Managers coordinated testing across three departments.
مدیران آزمایش را در سه بخش هماهنگ کردند.
نکتهٔ کاربردی
`Coordinate` بر تنظیم زمانبندی، مسئولیتها یا منابع تأکید دارد تا بخشهای جداگانه با هم عمل کنند.
