ورقهای مسی که طرحی روی آن حکاکی شده تا از آن نقش یا تصویر چاپ شود.
مثالهای طبیعی
The artist engraved a copperplate for the edition.
هنرمند برای آن چاپ، لوحی مسی حکاکی کرد.
Several copperplates survived in the archive.
چند لوح مسی حکاکیشده در بایگانی باقی مانده بود.
Ink settles into the lines of a copperplate.
جوهر در شیارهای لوح مسی مینشیند.
نکتهٔ کاربردی
در چاپ دستی، خودِ لوح شمارشپذیر است؛ اما این واژه در معنای خوشنویسی معمولاً شمارشپذیر نیست.
