بخش مرکزی یا درونیترین قسمت چیزی.
مثالهای طبیعی
She removed the apple’s core before slicing it.
او پیش از برشدادن سیب، قسمت مرکزی آن را جدا کرد.
The Earth has a hot inner core.
زمین هستهٔ درونیِ داغی دارد.
This processor contains eight cores.
این پردازنده هشت هسته دارد.
نکتهٔ کاربردی
core به مرکز اشیایی با ساختارهای بسیار متفاوت گفته میشود؛ نوع آن را بافت جمله مشخص میکند.
