معنی ۱formal · 83%
کسی که با فردی دیگر پیرو یک دین است.
مثالهای طبیعی
A correligionist welcomed her at the international gathering.
در آن گردهمایی بینالمللی، یکی از همکیشان به او خوشامد گفت.
His correligionists helped preserve the community library.
همکیشانش به حفظ کتابخانهٔ محلی کمک کردند.
She met correligionists from five different countries.
او با همکیشانی از پنج کشور مختلف دیدار کرد.
نکتهٔ کاربردی
اشتراکِ دینی را توصیف میکند؛ نه لزوماً عضویت در یک گروه مذهبی یا توافق در همهٔ مسائل.
