ظاهر یا حالتی که از چهرهٔ یک فرد پیداست.
مثالهای طبیعی
Her calm countenance betrayed no fear.
از چهرهٔ آرامِ او هیچ ترسی پیدا نبود.
The portrait captures the diplomat’s stern countenance.
این پرتره، سیمای سختگیرِ دیپلمات را به تصویر میکشد.
His countenance darkened as the verdict was read.
هنگامی که حکم خوانده شد، چهرهاش درهم رفت.
نکتهٔ کاربردی
برای توصیفِ ظاهرِ صورت در سبک رسمی یا ادبی به کار میرود و بارِ تصویریِ بیشتری از face دارد.
