چیزی که با داشتن اثری مخالف، نفوذ یا شدتِ عامل دیگری را محدود میکند.
مثالهای طبیعی
Gardening provides a counterbalance to her stressful job.
باغبانی برای شغل پراسترس او عاملی موازنهکننده است.
Independent courts serve as a counterbalance to executive power.
دادگاههای مستقل در برابر قدرت قوهٔ مجریه نقش موازنهکننده دارند.
His patience was the counterbalance to her impatience.
شکیبایی او در برابر بیصبریِ آن زن، نقش عامل تعادل را داشت.
نکتهٔ کاربردی
در ساختار اسمی از counterbalance to برای معرفی عاملی که با آن موازنه میشود استفاده کنید؛ counterbalance against در این ساختار طبیعی نیست.
