عنصری که با عنصرِ دیگری در تضاد است و تفاوتهای میان آن دو را برجستهتر یا معنادارتر میکند.
مثالهای طبیعی
The silent landscape provides a counterpoint to the frantic dialogue.
چشماندازِ ساکت، در تقابل با گفتوگوهای پرشتاب و آشفته قرار میگیرد.
Her idealism offers a poignant counterpoint to his cynicism.
آرمانگراییِ او تقابلی تأثیرگذار با بدبینیِ آن مرد ایجاد میکند.
The modern sculptures serve as counterpoints to ancient portraits.
مجسمههای مدرن، در برابرِ پرترههای باستانی نقشِ عناصری متقابل را ایفا میکنند.
نکتهٔ کاربردی
Counterpoint معمولاً تضادی روشنگر ایجاد میکند؛ صرفِ اختلافنظر یا افزودنِ یک موردِ دیگر نیست.
